دنیایی از جنس فلز

زندگی ابدیت مبارک باد........

زندگی ابدیت مبارک باد........


سلام......یه سلام تلخ و تاریک و دردناک.......


پست قبلی که مربوط به دیروز میشد ازتون کمک خواسته بودم........


ولی....


ولی الان  عاجزانه و خالصانه تمنای یک فاتحه دارم......نثار روح مامان پاک و عزیز

 

دوستم


چقد دردناکه که مامان عزیز دست دخترش جون بده.....


روحش شاد .....

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
متفاوت ترین پست بلاگم

 

سلام دوستای گلمناراحت


این پستم با پستای قبلی کلی فرق داره


امروز اومدم ازتون خالصانه و عاجزانه تمنای کمک کنمافسوس


از هر کدومتون درخواست ٣ صلوات برا بهبودی حال مامان دوستم دارمناراحتگریه


حالش خیلی بده.....یعنی فقط امیدمون به خداس.......فرشته


میدونم دل همتون عین آینه شفاف و مث آب پاک و زلال ..... همتون با دعاهاتون کمکش

 

کنین


نگرانخدایا امیدمون به توست ........ نا امیدمون نکننگران

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸ساعت٦:۱٧ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
یک روز دیگر نیز گذشت

یک روز دیگر نیز گذشت ٬

یک قدم دیگر به مرگ نزدیکتر شدیم ٬

به خدا چه طور ؟ !!

 

http://blogol.hu/pikz/holdvirag/sad_eye.jpg

 

می خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ... شانه به شانه

ات بیایم ...در فصلهای سرد .... پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها

بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ... می خواهم

مینیاتور شریف خنده هایت .. .بالغ گفته هایت ... در هجوم ثانیه شمار روزهای با

تو بودن .... باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد !!


http://i23.tinypic.com/2eg7ddy.jpg


+نوشته شده در یکشنبه ٢۱ تیر ،۱۳۸۸ساعت٦:۳٥ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
خستم

من خستم

دارم داد میزنم کسی میشنوه؟؟؟

 

گریهگریهگریه

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱۱:٠۳ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
همه این تو

همه این توچشمکنیشخند

http://moo3avii.persianblog.ir/

 

مجیک جان اینم از این!!!!

+نوشته شده در یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱٢:۳٧ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
کاش حرفت را نمی شنیدم

آری یادم امد...سالها بود می اندیشیدم.....

اینهمه غم ز کجا پیدا شد.....ناگهان ...؟!

یادم امد.......رویا ها به روی دوشم سنگینی میکرد..

خسته بودم از اینهمه رویای تلخ ... نا فرجام....

یاری ام کردی تو.......فصل پاییز و شب باران بود........

راه نشانم دادی....

گفتی از خاطر دریا بگذر

پشت دریای خیال به جزیره میرسی

تا رسیدی انجا.....رویا ها را بر سر راه جزیره بنشان.....خود برگرد!!!

....تنها....! من

رفتم ... رسیدم ...نشاندم ...امدم .....!

رویا هایم را به امان جزیره رها کردم....همان کار که تو گفتی....چه بد کردم.........

نه یکبار.......

هزار بار رفتم و رسیدم و نشاندم و امدم.......!

و تو هر بار غریبانه تر از اغاز......نگاهم کردی.....

و تو شاید به صداقت زدگی های دلم خندیدی......

دیدم رو یا هایم را ...که هر غروب.....یکیشان از کنار لبهای ترک خورده ی ساحل

تن به دستان یخ اقیانوس نیستی ها میسپرد.......

می دیدم......... اما چه کنم که خسته بودم....!

جزیره ی رویا هایم.... از حریم پاک آن خاطره ها خالی شد.....

یکی از پس دیگری...دیگر بهانشان کمبود جا نبود......

خسته بودند.......!!!!

اخرین غروب بود..

داشتم میدیدم................

لحظه ی پایان اخرین رویا را....

چه معصومانه........!

من تکیه ام بر باد بود..... بی خبر...!

جزیره ام خالی شد......سوت و کور......

دلش گرفت...زانوان خیس اشکش را بغل کرد.....

با نگاهی بر من.....

آهی کشید و به دنبال رویا های خاموش رفت....

اهش دلم را ترساند......گفته بودند اه مظلومان زود بر عرش الهی برود....

منتظر بودم اما....

نه به این زودی ها......

عاقبت آه جزیره دامن روزگارم را گرفت....

و مرا به عمق باران و شب و پاییز داد.........وتو هم رفتی.....

من ماندم و روزگار بارانی......

کاش حرفت را نمی شنیدم......غریبه ی اشنا..........!!!***

 


+نوشته شده در یکشنبه ٧ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱٢:٢٧ ‎ق.ظتوسط زهرا | نظرات ()
قبرستون

قبرستون

اتل متل جدایی ... عروسکم کجایی ... حالم شده پریشون ... یه دل دارم پر از 

خون... عشقم رفته هندستون ... خونم شده قبرستون ... یه دنیا غصه بردار ...

اسمش و بزار بچگی ... تا آخر زندگی ... آچین و واچین تموم شد ... عمر منم حروم شد



+نوشته شده در جمعه ٥ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱:٢٦ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()
بی عنوان

اول سلام

فقط اومدم دل صاب مردم و خالی کنم (همین)

اصلا هم انتظار نظر و حرف و حدیثی از هیشکی ندارم

دلم پره پرررررررررررررررررافسوس

 

+نوشته شده در پنجشنبه ٤ تیر ،۱۳۸۸ساعت۱۱:٤٧ ‎ب.ظتوسط زهرا | نظرات ()