یک روز دیگر نیز گذشت
یک روز دیگر نیز گذشت ٬
یک قدم دیگر به مرگ نزدیکتر شدیم ٬
به خدا چه طور ؟ !!

می خواهم ... در باختن ... در بردن ... در زیستن و در مردن ... شانه به شانه
ات بیایم ...در فصلهای سرد .... پایم ار بر گودی جا پایت ... بر مخمل برفها
بگذارم .. و با حضور بهار ... از مزرعه سبز دستانت برویم ... می خواهم
مینیاتور شریف خنده هایت .. .بالغ گفته هایت ... در هجوم ثانیه شمار روزهای با
تو بودن .... باشد .. و برگ برگ این تقویم ... با تو به آخر برسد !!


